تبليغاتX
من تنها ماندم تو نمان در تنهای خود به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است...." به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است......" به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..." به عشق گفتم: "آخر تو چيستی؟" گفت: "نگاهی بيش نيستم.."
قصه عاشقان

نه باران ، نه عشق ، نه چشم هایی رو به ماه
 غروب همین نه باران وعشق بود
که در راههای بی ترانه و عابر - دور می شدم
غروب همین نه چشم هایی رو به ماه بود
که ماه در چشم هایم
تا کنار چهره ها و صداهای این همه سال آمد
غروب یکی از باران ها و عشق بود
که چشم در چشم ماه
از مادرم دور شدم
در راه
لب هایی خسته می گفتند
چشم های کودکی را با خود آورده ام
که شب ها ، خواب ماه می بیند
می گفتند
صدایی با خود آورده ام
که از غروب های ماه می گوید
می گفتند
کنار آخرین مکث ماه
قدم هایم ناتمام می ماند
در کجای زمین
در کجای چشم انتظاری رو به ماه
در کجای دستهای سرگردان مادرم
فراموش می شوم ؟
 در شب باران و عشق
در شب آخرین مکث ماه - مادر
انگشت را به سمت ماه بگیر
من آنجا خواهم مرد


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 3:22  توسط دیونه | 
 

ای رفیقان از شما جا مانده ام

در کویر سینه تنها مانده ام


کم شدم در ظلمت شبهای خویش

مانده ام سر گشته در دنیای خویش


یک بیابان ناله دارم در گلو

آب تلخ گریه دارم در سبو


آتشی بودم که خاکستر شدم

شعر غم را دگر از بر شدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 3:20  توسط دیونه | 

در گذشت پر شتاب لحظه های سرد
چشمهای وحشی تو در سکوت خویش
گرد من دیوار میسازد
می گریزم از تو در بیراهه های راه
تا ببینم دشتها را در غبار ماه
تا بشویم تن به آب چشمه های نور
در مه رنگین صبح گرم تابستان
پر کنم دامان ز سوسن های صحرایی
بشنوم بانگ خروسان را ز بام کلبه دهقان
می گریزم از تو تا در دامن صحرا
سخت بفشارم به روی سبزه ها پا را
یا بنوشم شبنم  سرد علفها را
می گریزم از تو تا در ساحلی متروک
از فراز صخره های گمشده در ابر تاریکی
بنگرم رقص دوار انگیز طوفانهای دریا را
در غروبی دور
چون کبوترهای وحشی زیر پر گیرم
دشتها را کوهها را آسمانها را
بشنوم از لابلای بوته های خشک
نغمه های شادی مرغان صحرا را
می گریزم از تو تا دور از تو بگشایم
راه شهر آرزو را
و درون شهر ...
درب سنگین طلایی قصر رویا را
لیک چشمان تو با فریاد خاموشش
راهها را در نگاهم تار میسازد
همچنان در ظلمت رازش
گرد من دیوار میسازد
عاقبت یکروز ...
میگریزم از فسون دیده تردید
می تروام همچو عطری از گل رنگین رویا ها
می خزم در موج گیسوی نسیم شب
می روم تا ساحل خورشید
در جهانی خفته در آرامشی جاوید
نرم میلغزم درون بستر ابری طلایی رنگ
پنجه های نور میریزد بروی آسمان شاد
طرح بس آهنگ
من از آنجا سر خوش و آزاد
دیده می دوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو
راههایش را به چشمم تار میسازد
دیده میدوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو
همچنان در ظلمت رازش
گرد آن دیوار میسازد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 3:19  توسط دیونه | 
سلام دوستان به نظرم دیگه برای همیشه من فرامش کرده وبرای اون من کسی نیستم چون فکر کنم ۱سال و ۳ ماه است که با من تماس نگرفته و از من سوال نکرده ولی بزام براش دعا می کنم و همیشه به اون می گم که دوستت دارم و همیشه به یاد تو هستم
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 8:24  توسط دیونه | 
امید وارم همه من را حلال کنند این اخرین نوشته من توی انترنت است برای همشه خدا نگهدار  و از مرضیه می خوام معزت بخوام برای ایدی های یاهوی اون برای هک کردن اونا امید وارم  من ببخشی بای
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 21:50  توسط دیونه | 
یه وقتایی هست که اونقدر داغ میشم که قلبم میخواد بترکه...
یه وقتایی هست که اونقدر ناراحتم که دلم میخواد دااا..د بزنم...
یه وقتایی هست که اونقدر گیج میشم که نمیدونم باید چیکار کنم....
یه وقتایی هست که ضربان قلبم مثل زلزله ...ریشتری تنم رو تکون میده...

نمیدونم چی میخوام....نمیدونم برنامه ام چیه....نمیدونم چه مرگمه...ناراحتم,عصبانی ام,تنم میلرزه,میترسم,......,......

فکر کنم ! این موقع ها:   

دلم تو رو میخواد.

 بهت احتیاج دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 18:45  توسط دیونه | 
 
با من تماس بگيريد kazem2
Google





 




Javascripts